۲۸ بهمن, ۱۳۸۵
تعطیلی آخر هفته و وبلاگ نویسی که بدجوری به دیدن فیلم اعتیاد داره!
این جمعه اخیر نوبت به دیدن فیلمهای قدیمی تر ولی جالبی رسید که در وقت اکران خودشون گیرم نیومده بودند ولی حالا تو همون کلکسیون فیلمهایی که پیشتر ذکر خیرش رفت به چنگم افتادند!
در مورد فیلمهایی که میبنم یک باور خود یافته دارم و اون اینه که به هر حال از دریچه دوربین هر کارگردانی بخشی از فرادریافت شخصی اون و تیم همراهش فابل درکه، شاید بعضی فیلمها چیزی بیش از فیلم دیگه با خودشون داشته باشند و بعضی کمتر ولی هر کدوم یک تکه ای از حقیقت زندگی رو باخودشون همراه دارند، اگه پای انتخاب تک به تک در کار باشه و دستتون هم برای انتخاب باز باشه شاید خیلی از فیلمهایی رو که پیشتر دیدید، اصلاً نمیدید! ولی تو آخر دنیایی که من هستم هر کانال ماهواره ای که فیلمی بذاره که ازتیتراژ آغازین اون پاش نشسته باشم و هر فیلمی که رفقا زحمت بکشن تا آخر تعقیبش میکنم مگر اینکه از اون تعریفی که بالا ارائه کردم خیلی دور باشه، خیلی پرت و آبگوشتی! یا دیگه زیاد از حدٌ هندی و یا دست آخر تکراری…..
ولی در مورد فیلمهایی که خودم میخرم معمولاً به واسط تعقیب مداوم اخبار سینمای جهان و جشنواره ها تقریباً میدونم که دنبال چی هستم و اینقدر دنیای تصویر،مجله فیلم ،فرهنگ فیلم و سایتهای راهنمای فیلم رو تورق کردم که وقتی سراغ تامین کننده فیلمم میرم، آلبوم که دست بگیرم با احتساب پول توجیبی که خانمم مقرر کرده!(همیشه قبل از خرید فیلم بهم هشدار میده! جٌو گیر نشم و پولهام رو صرف این کارها نکنم!) در مدت خیلی کوتاهی چیزایی که میخوام پیدا میکنم،مشکل با DVD هایی که از ۳تا۸! فیلم روی یک مجموعه هستن که باعث میشه بعضی از فیلمهای ناخواسته هم خریداری بشه ولی به هر حال هنوز هم بعد از شاید ۳۰ سال فیلم دیدن وقتی میخوام فیلم بخرم دلم به تاپ تاپ میوفته و حواسمو ششدانگ میدم به عناوین و نقدهای چند خطی که روی بسته بندی فیلم هست و از این دنیا رها میشم، سینما فرصت نابیه که چشمم رو به برق زدن وا میداره و با شور و شوق و از صمیم دل چیزی رو دنبال کنم!
————————————————————————————————-
کنتس سفید White Countess The با بازی دیدنی رالف فیانس Ralph Fiennesکه تا همین چند وقت دیگه در نقش ولدمورت یا لرد سیاه یا اسمشو نبر! در داستانهای هری پاتر، در پنجمین قسمت داستان با نام محفل یا فرمان ققنوس اون رو خواهید دید، روایتیه در فاصله تاریخی دهه پر آشوب سی میلادی و شرو ع جنگ جهانی دوم و قصه تلخ خانواده های روس وابسته به دودمان سلطنتی تزارها که تحت عنوان روسهای سفید(در کانتراست با روسهای سرخ انقلاب اکتبر!) در اروپا پراکنده شدند و این خانواده که به شانگهای قبل از حمله ژاپنیها پناه آورده ودر گمنامی و اختفاء منتظر فرصتی برای گریختن به اروپا هستند، خانواده که از چند پیرزن و پیرمرد و یک پیر دختر افاده ای اشرافی و همچنین عروس جوان و نوه خانواده تشکیل شده در وضعیتی اسفبار با دوره کردن خاطرات خوش روسیه تزاری و به کمک شبکاری عروس بینوا در بارهای شبانه شانگهای روزگار میگذرانند، عروسی که از اسب افتاده و ولی از اصل نیافتاده!،و سعی میکنه بدون فروغلتیدن به تن فروشی به هر زحمتی که شده خرج خانوار رو در بیاره و این در حالیه که خانواده از دسترنجش ارتزاق میکنن ولی چشم دیدنشو ندارن و سعی میکنن به خاطر خون اشرافی که در رگهای نوه اشون هست فاصله اشو از مادرش روز به روز بیشتر کنن، آقای جانسون به نقش آفرینی رالف فیانس دیپلماتی آمریکایی است که طی چند حادثه پشت سر هم در حین آتش سوزی در منزل و بمب گذاری در مترو زن و دختر و بیناییش رو از دست داده و خودشو رو به دست خوشگذرانی و ترسیم دنیایی کاملاً بر اساس تصوارت ذهنی سپرده و در عشرتکده های شانگهای به دنبال کسانی میگرده که به صورت تیم آنها رو در یک کلوپ شبانه باکلاس و مدرن دور هم جمع کنه و مکانی متفاوت برای آدمهای طبقه بالای شانگهای فراهم کنه و خودش هم زندگی کنه و بگذاره تا دیگرون هم زندگی کنند!!!! کنتس روسی سوفیا Natasha Richardsonهمون انتخابیه که جکسون دیپلمات آمریکایی بعنوان شمع محفل کلوپ دنبالش بوده و با شرط اینکه به زندگی شخصی هم و پیشینه هم کاری نداشته باشن و روابطشون در حد همون محیط کار باقی بمونه، پایه و اساس کلوپ شبانه کنتس سفید رو میگذارن و مشغول میشن، فیلم سراسر به مشقات سوفیا و زندگی سراسر تصورات دیپلمات آمریکایی میگذره تا شروع دغدغه های جنگ بین الملل و نقض عیش و تصمیم خانواده اشرافی برای مهاجرت به هنگ کنگ بعنوان مکانی تحت تسلط بریتانیا و نیاز مبرم به مقادیر معتنابهی پول که بایستی سوفیا تهیه کنه برای تدارک پاسپورت و خرج سفر در حالیکه قرار نیست سوفیا رو به همراه ببرند! و رسیدن دیپلمات امریکایی به این واقعیت که باید دنیای واقعیشو به کمک کنتس روسی بناکنه، فیلم خوش ساختیه و چندتا دیالوگ محشر داره و بیشتر مکانی برای خودنمایی رالف فاینانسه تاهر چیز دیگه ای…
——————————————————————————————————-
فیلم بعدی ماهی کوچک Little Fish با هنرمندی بلامنازع کیت بلانشتCate Blanchett محبوب من وهوگو ویگینگHugo Weaving (مامور اسمیت سه گانه ماتریکس) و سام نیلSam Neill سالخورده است، روایت تلخ جوونهایی که جونیشون رو به پای اعتیاد گذاشتن و حالا در دهه چهارم عمرشون دست رو هر چیزی میذارن زردنبو از آب در میاد و همه چیز بوی فلاکت و افیون میده، از بازیهای خوب بلانشت و ویگینگ که بگذریم جون میده برای همین برنامه های ترک اعتیاد و مبارزه با مواد مخدر!!.
کیت بلانشت از اون سرمایه های سینمای مستقله که نقش های مستقل و محکم زنونه رو خوب بازی میکنه و من یکی با بازیهاش خصوصاً نقش معرکه اش در ورونیکا گرین خیلی حال می کنم، هوگ ویگن هم ایضاً و تصویر بیاد موندنیش در ماتریکس و ک مثل کین خواهی و البته سام نیل که یک سرکرده بازنشسته باند توزیع مواد مخدره و گویا طبعشون هم سرد تشریف داره !!!و در این فیلم تمایلات همجنسبازی بر روی زندگی خانوادگیش هم سایه انداخته!
فیلم آخر و شاه بیت تعطیل آخر هفته ام اثر بینظیر روبرتو بنینی Roberto Benigni ایتالیایی است با نام زندگی زیباست La vita è bella که حتماً یا دیدید و یا اسمشو شنیدید که برنده جایزه اسکاربهترین فیلم خارجی و یکی دو جین جوایز معتبر دیگه هم بوده(۱۹۹۷-۱۹۹۸) و صد البته بازی بینظیر خود بنینی با رفلکسهای فوق العاده بدنی که ناخودآگاه شمارو به سینمای سورئال دهه۴۰-۵۰ میلادی ایتالیا میبره و یک کمدی تراژدیک اصیله و ذائقه قدیمیها و جوونترهارو همزمان ارضاء میکنه، فضای فیلم با اتفاقات خیلی ساده ای مثل خود زندگی شروع میشه و یک تمثیل زیبا از لحظه بریدن ترمز اتومبیل در سرازیری و حرکات دست بنینی در مشابهت با فاشیستها و نازیها که مثلاً مردم رو به کنار رفتن از جلو راه اتومبیلی عنان گسیخته تفکرات دیکتاتوری دعوت میکنه و عشقی شورانگیز به دختری زیبا و پافشاری تا وصل معشوق و شروع جنگ و اعزام خانواده یهودی الاصل او به اردوگاه کار اجباری و مابقی قضایا، کل فیلم به حقیقتی ناب اشاره میکنه که ساده برگزار کردن همه اون چیزهای است که ما مردم در موردش خیلی سخت می گیریم و باید از لحظه، جووونی و احساس پاک انسانی حداکثر استفاده رو کرد و میشه دنیا رو با همه چهره کریهی که از خودش نشون میده با رنگهای روشن و موسیقی شاد تصویر کرد. این فیلم آخر رو به همه توصیه میکنم، مطمئن باشید بی اختیار لبخند خواهید زد وشاید هم به شدت بخندید و پلکهاتون هم از اشک حسرت چنین احساس نابی خیس خواهد شد……
به روایتی نام فیلم برگرفته از آخریت سخنان لئون تروتسکیLeon Trotsky در مکزیکو است زمانی که برایش محرز شده بود توسط آدمکشهای استالین کشته خواهد شد:
“Natasha has just come up to the window from the courtyard and opened it wider so that the air may enter more freely into my room. I can see the bright green strip of grass beneath the wall, and the clear blue sky above the wall, and sunlight everywhere. Life is beautiful. Let the future generations cleanse it of all evil, oppression and violence, and enjoy it to the full.”




