نوشتههای بخش 'تا نمردهای بدان... بهمن 85'

فکر می کنم اگه بخوام دوست عزیز وبلاگنویسی رو اینجا در قالب موضوع بهمن ماه 2در2 توصیف کنم هیچ انتخابی جز یوسف یا همون پابرهنه بر خط یا طبقه پایینی و یا هر اسم دیگه ای که که تا بحال تو مطالبم براش انتخاب کردم، ندارم!، پسر خوش قریحه راسته مالی چیها، که اولین بار تو سرویس ایاب و ذهاب شرکت دیدمش، و چرا تو همون نگاه اول تو چشم می اومد؟: درسرویسهای شرکتی برای نشستن خانمها فقط ردیف دوم در نظر گرفته شده و خانمها مجبورن فقط همونجا بشینن،ولی یوسف و خانمش که مدتی پیمانکار شرکت بود بغل دست هم هرجای سرویس می شد می نشستند، و برای همکارهای آدم ندیده بنده که آخر دنیا مثل آدمخوارها فکر میکنند! این خیلی عجیب بود و من حال میکردم که یک جوون پیدا شده که چالشی فکر میکنه….
این گذشت تا یکدفعه زن و شوهری رو تو مسیر شرکت یک روز صبح با اتومبیل شخصی خودم سوار کردم و سلام و علیکی هم نیم بند سر گرفت و بعد از اون هم تو سرویس هم ردیف شدیم و دیگه رومون به هم باز شد و من یک بچه جنوب شهری

هیچکسی نیست که از لحظه توانا شدن وپیوستن به جرگه ” من می توانم، من هستم” به بعد، به واقعیت تلخی به اسم مرگ و فناپذیری و رویای شیرین تا انتهای خلقت ماندن، فکر نکرده باشه، جاودانگی و بی مرگی وسوسه ای داره از عهد باستان ، از عهد اسطوره ها و خدایان رومی و یونانی تا نیمه خدایگانی چون آشیل که بواسطه خون الهه تتیس و شاه پلوس از آینده ای متفاوت با سایر خدایگان برخوردار بود و به سعی بی فایده مادرش با شسته شدن در رود استیکس روئین تن شد ولی بنا به اصول نانوشته تمامی تراژدیهای عهد باستان! (کنترل کیفیت شستشوی پا در نظر گرفته نشد!!!) مکان تماس دست مادر با مچ پای کودک بدون پوشش روئین تنی باقی ماند! این اشتباه و این عضوآسیب پذیر که بیش از سایر توانائیهای آشیل به جا مانده و امروز تمثیل نقطه ضعف شده، در جنگ معروف تروا از طریق صحبتهای درگوشی زنانه خدایگان زن سیرت!! به گوش پاریس رسید و اجل آشیل ، پهلوان بی شکست یونان سر رسید!
زیباترین فرازهای ایلیاد و باریک بینی هومر بعقیده من در بخشی است که الهه تتیس
اول اینکه یک اعتراض به انتخاب موضوع دارم. وبلاگنویسها به جز معدودی -مثل شرتو و بستگان یا پیمان و خودم- شناخت درستی از هم ندارند یا خداقل شناختشان از نوع حقیقی نیست که تازه، آن هم شناخت کاملی نیست. گمان نمیکنم -به جز موارد معدود- شناخت محدود و تا حد زیادی دور از واقعیت به بالا رفتن عزت و احترام یکی برای یکی -آن هم در دنیای مجازی و صوری- تا این حد بشود که طرف، برای جنازهِ دوستش نامه بنویسد*.
و اما بعد، شاید مثل موضوعات قبلی، دربارهِ این یکی هم چیزی ننویسم -دروغ چرا، در مورد دو تای قبلی، حرفی نداشتم. بیسوادی و هزار درد بیدرمون دیگه- اما فقط برای شروع عرض میکنم عجب ایده خطرناک و دبشی، دمتان گرم.
حرف آخر، خودم سابقهِ کشتن همزمان چند تا وبلاگنویس را دارم، از جمله همین شرتو -سر جریان لوگوی گوگل-. خلاصه اینکه بنگاه وبلاگنویسکُشان مقیم بندر در خدمت شماست، دارای گواهینامهِ مدیریت کیفیت و انواع ایزوهای نههزار و خردهای به بالا و با کولهباری از تجربه. عکس، آدرس وبلاگ یا ایمیلی چیزی بدهید و جنازهِ مجازی تحویل بگیرید، در اسرع وقت، تضمینی، به شرط چاقو!
*

مهدی و ایادی اینبار چالش بزرگی پیش روی همه گذاشتند ولی از چندتا نکته غافل شدند، امروز صبح با تماس تلفنی که از طبقه بالا با طبقه پایینی(یوسف) داشتم سوژه تائید شد و قرار شد نقدی بر موضوع انتخابی به لحاظ ماهیتی بنویسم و طبق معمول بدون حرف و حدیث از کنار هر واقعه ای رد نشم!
موضوع بهمن ماه چندتا محور کلیدی داره: پارگراف اول به فراگردی کاملاً ملموس در جهان واقعی خودمون اشاره میکنه و میخواد موضوعاتی فلسفی مثل مرگ و عاطفی مثل دوستی و روانشناختی مثل انتظارات و کاملاً شخصی مثل حرفهای نگفته رو کنار هم بنشونه ولی در پارگراف بعدی خواسته یا ناخواسته پای فضای مجازی و وبلاگنویسان رو پیش میکشه و برچسب ناهمگونی مثل عبارت”عزیزترین دوست وبلاگنویس شما”رو هم میچسبونه به اون!
بنا به عقیده اصحاب رسانه های مجازی ، تلفیق واقعیت و مجاز و چیزی مثل صمیمیت، اونم با نگاهی که شاید تو دنیای واقعی به این مقوله داریم در دنیای وب کمی نپذیرفتی! به نظر میاد، مثلاً چندتا از وبلاگ نویسها که قلمشون و افکارشون هم شاید خیلی دوست داشتنی و عزیز باشه الزاماً با وبلاگنویسهای دیگه روابط واقعی و صمیمی هم دارن و آیا درسته

یکی از کنجکاویهای ما این بوده که بدونیم دیگران در مورد ما چه فکری می کنند و چه قضاوتی دارند. این کنجکاوی، موقعی که بخوایم بدونیم بعد از مرگمون چه چیزی درباره ما گفته میشه تبدیل به آرزو میشه. شاید این آرزو هیچوقت برای ما برآورده نشه ولی می تونیم این آرزو رو برای دیگران برآورده کنیم. فرض کنیم که عزیزترینمون فوت کرده، بعد از مرگش در باره اش چه میگیم؟ چه قضاوتی درباره اش می کنیم؟! چه بهتر که تا زنده اس این برداشتمونو تقدیمش کنیم!
موضوع بهمن ماه وبلاگ دودردو در همین مورده، ولی محدود شده به وبلاگنویسان! مخاطب شما عزیزترین دوست وبلاگنویس شماست! شجاعت و جسارت می خواد! نه؟! این گوی و این میدان!
نظرات جدید