من اخیرا هر فیلمی که دیدم ازش ایراد گرفتم. گاهی روم نمیشه بیام و این نقدهای منفی م در مورد فیلم ها رو جایی بنویسم ولی در مورد آواتار نمیتونم ساکت بمونم چون داره پرفروش میشه و کلی هم طرفدار داره. آواتار فیلمی بود که من رو کلافه کرد توی سالن سینما و از وسطای فیلم هر لحظه فکر میکردم بلند شم برم ولی پولی که برای دیدن نمایش سه بعدی داده بودم میگفت بشین سر جات، حرف زیادی هم نزن. فیلمت رو ببین عین اون همه آدم دیگه. سالن تقریبا پر بود و هی سر میگردوندم ببینم کس دیگه ای کلافه نیست و میدیدم همه میخ تصویر شدن بجز من و همراهم!
من حتی وسط فیلم کسل کننده ای مثل “من و اورسون ولز” که همراهم چرت مفصلی زد یا فیلم کاملا تینیجری و مسخره ی “نیو مون” که تمام مدت توی رودربایستی با پوزخند فیلم رو نگاه میکردم هم اینقدر کلافه نشده بودم که فکر ترک سالن به سرم بزنه! فکر میکنم مهمترین دلیل کلافگی همون ۳D بودن فیلم بود. هرگز به کسی توصیه نمیکنم که به دیدن یک فیلم ۱۶۰ دقیقه ایه سه بعدی بره. هرگز!
تقریبا از اول مطمئن بودم که از آواتار خوشم نخواهد اومد برای همین هم هیچوقت از روی تبلیغاتش فکر دیدنش به سرم نزده بود. کلا با وجود زیبا بودن بعضی از این تصاویر خیالی و افکت های جالب از یک سنی به بعد اصلا طرفدار داستان های فانتزی و موجودات خیالی و عجیب و غریب نبودم و خیلی راحت از کنار اینجور فیلم ها میگذشتم. بعدتر به خاطر توصیه چند نفر و تعریف و تمجیدشون از فیلم سعی کردیم فیلم رو آنلاین روی مانیتور لپ تاپ ببینیم که به ۵ دقیقه نکشید، یعنی فقط مقدار کمی از بخش انسانی فیلم و اونقدر جذاب نبود که بشینیم و ادامه بدیم. تا این موقع من اصلا در مورد ۳D بودن فیلم چیزی نمیدونستم. هر وقت هم میشنیدم که مثلا یک انیمیشن هم نمایش ۲D داره و هم ۳D فکر میکردم یعنی هم انیمیشن رو کلاسیک ساختن و هم سه بعدی کامپیوتری (فکر خام که گناه نیست) ولی زمانی که متوجه شدم منظور از نمایش ۳D یک فیلم یا انیمیشن چیه و باید با عینک مخصوص دید (به دلیل یک تجربه ی خیلی لذت بخض از سینما ۴D که یک پله ملموس تر از ۳D هست) ترغیب شدم که حتما یک فیلم ۳D ببینم و حالا انتخاب چی بود؟ بله آواتار این شاهکار جیمز کامرون که داره دنیا رو تسخیر میکنه!
پس اینبار با انتظار بالایی به تماشای فیلم رفتم.
خب، باید بگم اول فیلم کمی گیراست. یعنی دلتون میخواد که ارتباط برقرار کنید تا از فیلم لذت ببرید. اون جلوه ی سه بعدی هم دقایق اول براتون جالب خواهد بود. داستان هم همینطور. آدم ها که میخوان از منابع طبیعی سرزمینی در یک سیاره دیگه استفاده کنند موفق شده ند که برای نفوذ به اون سرزمین بدنی به شکل بدن موجودات اون سرزمین بسازند و با تکنولوژی پیشرفتشون روح(!) بدمند در اون بدن که زنده بشه و بتونه مثل اون موجودات زندگی کنه و زبونشون رو یاد بگیره و الخ. جلوه های ویژه کامپیوتری و جذئیات و تخیلات بکار رفته برای به تصویر کشیدن اون سیاره هم گیراست.
ولی مدت کوتاهی که از فیلم گذشت، همه چیز عادی میشه و افکتِ ۳D تبدیل میشه به سردرد! عینک های پلاستیکی ناراحتی که باید به مدد اون ها فیلم رو ببینی میشن مزاحم های سنگین روی دماغ! عدم وضوح تصویر توی بعضی از صحنه ها و بعضی گوشه های فیلم که باعث میشه چشم نتونه فوکوس کنه که بعلاوه ی صدای بلند و پرقدرت و روی اعصاب صحنه های اکشن فیلم سردرد رو تقویت میکنند. عینک رو که برداری هم باز چشم اذیت میشه چون تصویر اصلی سایه داره و باز هم نمیتونی فوکوس کنی. فکر میکنی جات ناراحته، جای خالی پیدا میکنی و وسط فیلم جات رو هم عوض میکنی بلکه تصویر بهتر دیده شه ولی پی میبری که جای قبلی خیلی خیلی بهتر بود پس برمیگردی. داستانی که از ابتدا جالب به نظر میومد هم با دیده شدن اولین موجود مونثِ سرزمین جدید که اول در صدد کشتن موجود مذکر شبیه سازی شده ی متجاوزه، به گند کشیده میشه چون خط به خطش قابل پیش بینی هست. قراره این دو تا عاشق و معشوق بشن و آقا بشه قهرمان فیلم و به بومیان سیاره بپیونده و در مقابل همنوعان خودش (آدم های جنایتکارِ متجاوز) مبارزه کنه و دست آخر هم پیروز بشن. و تویی که اصلا حوصله اکشن نداری باید سه ساعت بشینی تا از میان تعقیب و گریزها و زد و خوردها بالاخره اون اتفاق قابل پیش بینی بیفته و فیلم تموم شه و از این زندان کلافه کننده راحت بشی! میتونم بگم شکنجه روحی و جسمی بود!
گرچه اون وسط ها سعی میکردم با تحسین صحنه های فانتزی خلق شده و فکر کردن به پشت صحنه ی این کار خودم رو سرگرم کنم و دوام بیارم ولی اصلا دلیل این همه هزینه و زحمت برای خلق این فیلم رو نمیفهمم. فیلم ارجاعت زیادی به واقعیت (مثلا جنگ های مهاجران به آمریکا با سرخپوست ها) و تاریخ داشت، سعی داشت مفاهیم زیادی رو (مثلا حس کردن و برقراری ارتباط روحی با طبیعت) هم در بر بگیره، ولی عمق نداشت. و همه ی اینها بعلاوه ی اینکه داستان کاملا تکراری و قابل پیش بینی بود طوری که خط به خط و صحنه به صحنه میدونستید چه اتفاقی قراره بیفته، از فیلم یه آش شله قلمکاری ساخته بود که همه ی نخود لوبیاها توش غرق شده و مخلوط شده بودند و بیننده فقط مبهوت جلوه ها میشد و مفهوم چیز گم شده ای بود اون وسط.
واقعا برام جای تعجب داره که مردم به چینین خزعبلاتی فقط به خاطر جلوه های ویژه و زرق و برقشون میگن فیلم عالی! فیلم قبل از هر چیز باید داستان داشته باشه، باید درگیرت کنه. جلوه ها باید کمک فیلم باشن نه اصل فیلم! البته همه ی سلیقه ها یکسان نیست ولی من هم کسی هستم که از کارتون و انیمیشن های کامپیوتری خوشم میاد و این حرف رو میزنم. یک انیمشین میتونه چنان جلوه های ویژه و موزیک رو به خدمت بگیره که بشه wall-E که بتونه توی همون نیمه ی بی دیالوگ فیلم آدم رو عاشق یک ربات آشغال جمع کن بکنه و دلش برای زمین بسوزه. یعنی اینقدر بتونی با فیلم ارتباط برقرار کنی.
حالا شاید فیلم به این بدی که من میگم نباشه ولی مطمئنا استحقاق بودن در بین بهترین فیلم های تاریخ رو هم نداره. این جایگاه خیلی زیاده براش. نمایش سه بعدی فیلم ها هم ممکنه در آینده با نوآوری های جدید پیشرفت کنه و واقعا چیزی رو به لذت فیلم دیدن اضافه کنه اما در حال حاضر به نظر من یک شگرد تجاری برای کشوندن مردم به سالن های سینماست.













فردا ۲۲ خرداد و روز انتخاباتِ. طبق



