وبلاگ گروهی دودردو

۱۷ آذر, ۱۳۹۰

پایان دفتر

نوشته: mehdi در: وبلاگنویسی

تجربه کار گروهی در وبلاگ دودردو تجربه بزرگی برای ما بود.
دوستان ارزشمندی پیدا کردیم و نویسندگان باذوقی را شناختیم.
خوشحالیم که حداقل چند نفر از دوستان وبلاگ نویس امروزی کار وبلاگنویسی رو با ما شروع کردند و امیداوریم همیشه موفق باشند. که امروز بودن را به نوعی با داشتن رسانه در ارتباط مستقیم میبینیم. «هستیم چون رسانه داریم.»

در چند سال گذشته دوست عزیزی که شاید نخواهد نامی از او ببریم زحمت هوستینگ این وبلاگ گروهی را کشیده‌اند و الان که تحرک این وبلاگ کمتر شده‌است دیگر روا نیست هزینه اضافی برای آن صرف شود. لذا بدینوسیله پایان وبلاگ گروهی دودردو را اعلام میکنم.
باشد که این پایان آغازی بر دوره جدیدی باشد.

یک نسخه بک آپ از تمام نوشته‌های این سایت نزد بنده موجود است. (بدون تصاویر و فایلها) در صورتیکه دوستان نویسنده نیازمند مطالبشان بودند اطلاع بدهند در خدمت هستم.

سرکار خانم ماندانا برای کتابهای صوتی بسیار ارزشمندشان وبلاگ جدیدی دارند میسازند. و فایلهای قبلی‌شان را هم در آدرس جدید خواهند گذاشت.
(فعلا تمام فایلهای صوتی ضبط شده تا این تاریخ در این فایل ۱۳۰ مگابایتی روی رپیدشیر آپلود شده‌است)

ارادتمند شما.
روبو – از طرف وبلاگ گروهی دودردو


این فصل هشت یک مانع بزرگ بود عین کابوس میموند خوندنش! بسکه طولانی بود. ولی خوشبختانه طومارش پیچیده شد. امیدوارم که بی حوصلگی زیاد در صدام مشخص نباشه! فصلهای بعد جبران میشه!
یکی از دوستان تذکر داده بودن که فایل مربوط به فصل ۶ چند ثانیه آخر رو نداره. دوباره آپلود کردم باشد که برطرف شده باشد!
اما قبل از اینکه بریم سراغ لینک دانلود فصل ۸ دوتا تصویر ببینید از آکروبات کارگران ساختمانی. صحنه هایی هستند که مطمئنم روزانه بارها و بارها در جای جای میهن پهناور دیده میشن، بسکه ما همه ش در حال سازندگی هستیم. اما یخورده رعایت ایمنی و نظارت بر کار اینها فکر نمیکنم کسی رو بکشه! اینجور در ارتفاع ۶-۷ طبقه ای از سطح زمین معلق بودن بدون هیچ وسیله ایمنی کمی نگران کنندست. جدای از اینکه کارفرماها به خودشون زحمت فرآهم آوردن ایمنی کارگرها رو نمیدن من حدس میزنم که خود کارگرها هم زیاد مایل به استفاده از لباس و کلاه و دستکش و طناب نباشند. هم هوا گرم هست و هم جلوی مانورشون رو میگیره. ولی فکر کنم لااقل تهیه عینک مخصوص جوشکاری کار سختی نباشه جناب کارفرما!

در ضمن لینک دانلود همه فصلها اینجاست.

زندگی در پیش رو، فصل هشت – حدودا ۳۲ دقیقه به حجم تقریبی ۸ مگابایت


فصل هفت زندگی در پیش رو هم آماده ست. خیلی کوتاه بود. من کماکان سعی میکنم که تا جایی که بتونم از سیاست یک تیر و دو نشان استفاده کرده و همزمان با انتشار فصل جدید مطلب بی ربطی هم بنویسم.

اینبار اما مطلب نیست و یه تصویر از صحنه ای هست که امروز دیدم، برام جالب بود گفتم شما هم ببینید که این آقا کجا رو برای خوابیدن انتخاب کرده.

خواب

زندگی در پیش رو، فصل هفت – حدودا ۸ دقیقه به حجم ۲ مگابایت


خب!
خب که خب! قبل از اینکه برویم سر اصل مطلب میرویم سراغ توجیهات و توضیحات و غیره. شما که حوصله بهانه های تکراری ندارید، میتونید دور بزنید برید پاراگراف سه. خب، اینکه چرا هفت هشت ماه گذشت و هیچ خبری نشد؟ راستش اولش رو که یادم نمیاد اصلا چی شد که قطع شد. فقط مطمئنم پای شخص و یا شاید اشخاص سومی در میون بود کلا. اصلا یادم اومد ولی نمیگم. بعد هم که خب زندگی و فکر و خیال و رفت و آمد و تصمیمات کبری و اینها. در نهایت هم که یه چهار ماهی یا وقت نبود، یا جا نبود، یا کتاب نبود، یا هدست نبود، یا لپ تاپ تو کما بود و اینها. خلاصه که قضیه قیر و قیف و آتیش و مامور جهنم.

حالا یک چند روزی پس از جاگیر شدن در یک گوشه دنیا و لطف دوستی که کتابش رو قرض داد و همت خودم که بالاخره یک هدست تهیه کردم (چه کار شاقی) دوباره دست به کار شدیم. مودش یخورده نیست ولی گفتیم فعلا منتظر قیف نباشیم و قاشق قاشق قیر برداریم تا انشالله بعد از ازدواج علاقه هم بوجود بیاد. اینه که به صدا و کیفیت و سبک و اینها گیر ندید فعلا تا غلطکمان راه بیفتد. ببخیشد و اینها هم نمیگم دیگه چون هم لوسِ هم لوث شده. خودتون درک میکنید دیگه. در ضمن ممنون از پیگیریها.

و اما اصل مطلب آماده بودن فصل ۶ از داستان زندگی در پیش رو هست. این هم نیاز به یه توضیح کوچیک داره. کتاب جدیدی که از روش میخونم با کتاب خودم یه فرق های جزئی داره. شاید کلی هم داشته باشه. من نمیدونم. این کتاب ویراست دوم از چاپ دهم هست و خوب توش یه سری از لغاتِ بدبد نقطه چین شدند که همچین توفیری هم نمیکنه به حال ما چون من به صورت خودجوش ملایمترشون میکردم توی خوندن.

زندگی در پیش رو، فصل شش – تقریبا ۱۳ دقیقه به حجم ۴٫۷ مگابایت


روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟…
هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند.

توی دنیا آدمهای رَندُمی هم وجود داره، مثل من، که قاعده و قانون خیلی سرشون نمیشه و اهلی کردن هم بلد نیستن. اینها رو میگم جای مثلا عذرخواهی برای اینکه آپدیت شدن اینجا و اضافه شدن فصل جدید تابع هیچ نظم خاصی نیست. حتی تابع وضعیت صدای من هم نیست. اینبار باید یک صدای تو دماغی ناشی از یک دماغ کاملا کیپ رو تحمل کنید. اما خب دماغ مومو هم که ایندفعه کمی بی در و پیکرتر حرف زده هم ممکنه بگیره!

زندگی در پیش رو، فصل پنجم – ۱۸:۱۷ دقیقه به حجم ۴٫۴۵ مگابایت


راستش فکر نمیکردم اون کار قبلی اینجوری به یاد مونده باشه، برای همین هم جا داره که از دلگرمی دادن هاتون تشکر کنم. اما در مورد این فصل، خیلی خوب نیست، نمیخوام کار بی کیفیت ارائه دادن عادت بشه ولی چون نمیخواستم خیلی وقفه بیفته برای فصل چهار همین رو قبول کنید :D اگر میخواید بدونید چقدر ممکنه این یکی کار طول بکشه باید بگم که این یکی هم انگاری ۲۶ فصلی هست. شماره ندارند فصل هاش، همینطوری سرسری یه شمارشی کردم.
در مورد صداها اما هنوز خودم هم به نتیجه نرسیدم. ولی حداقل رزا خانم توی این فصل حرفی نزده و خیال من رو راحت کرد! آقای هامیل رو هم بدون افکت و اینها مثل قبل اجرا کردم. امیدوارم که این فصل اونقدری که خودم فکر میکنم بد نباشه!

زندگی در پیش رو، فصل چهارم – ۱۵:۲۶ دقیقه به حجم ۳٫۲۶ مگابایت


خب، فصل سوم هم آماده شد و همونطور که گفته بودم یه فکری به حال صداها کردم. صدای دکتر به کمک استفاده حداقلی از افکتهای آداسیتی هست. صدای رزا خانم هم نتیجه هنر نمایی یه دوست راه دور، که ضبط کرده و برام فرستاده، من هم ادیت کردم و وصله کردم به جاهای لازم! گوش بدید و توی این مورد حتما نظرتون رو بگید. مسلما کیفیت مونتاژ حرفه ای نیست و با توجه به کم شدن کیفیت کار برای کم کردن حجم، احتمالا بیشتر خودش رو نشون میده. اینو خودم میدونم. ولی مهمه که بدونم از این سبک خوشتون میاد یا نه به همون سبک قبل کار کنم؟

زندگی در پیش رو، فصل سوم، ۱۰:۲۱ دقیقه و به حجم ۲٫۵ مگابایت


قبل از اینکه فصل دوم رو دانلود کنید لازمه چند تا توضیح بدم:
۱) متن کتاب محاوره ای نیست ولی من چون نمیتونم لفظ قلم حتی بنویسم چه برسه بخونم و فکرم میکنم که لحن محاوره ای بیشتر به داستان میخوره، کار رو اینجوری ارائه میدم.
۲) یه جاهایی الفاظ رو فقط برای رعایت ادب تغییر میدم
۳) شاید کمی داستان و حرف زدن های مومو به نظرتون غلط غلوط و قر و قاطی باشه که همونطور که مترجم اول کتاب خودش رو تبرئه کرده من هم همین کار رو میکنم. این برای اینه که داستان از زبان موموست و همه ی اشتباهاتی که شاید بهش بر بخورید عمدی هستند. در ضمن کمی که بگذره به لحن و جمله بندیهاش عادت خواهید کرد و گوش دادن به داستان براتون آسونتر خواهد شد.
۴) میدونم هنوز هم تند میخونم. این دفعه هم نتونستم کنترلش کنم. بیشتر چون آروم خوندن تمرکزم رو از بین میبره و اونوقت خیلی اشتباه خواهم کرد و کار ادیتم بیشتر میشه D: و یه خوبی دیگه هم که تند خوندن برای من داره نمیذاره گلوم فوری خشک بشه و صدام بگیره! ولی بازم سعی میکنم بهتر بشم.
۵) بنده استعدادی در اجرای صداهای مختلف مخصوصا افراد بزرگسال ندارم و حالت مصنوعی میگیره. خیلی سعی کردم که صدایی به رزا خانم که جزو شخصیت های اصلی هم هست اختصاص بدم ولی چیزی در چنته نبود. اینه که ممکنِ از این به بعد دست به دامن یک دوست بشم!
فکر کنم توضیحات تموم شدن و بهتره بریم سر اصل مطلب:
زندگی در پیش رو – فصل دوم ۸:۴۹ دقیقه به حجم ۲٫۱۰ مگابایت


بعد از بیش از دو سال، بدون هیچ توضیح خاصی -گرچه حرف برای گفتن بسیارِ- دوست دارم دوباره به داستان خوندن ادامه بدم. برای اینبار “زندگی در پیش رو” نوشته ی رومن گاری رو در نظر گرفته م. کتابی که دست من هست برگردانِ خانمِ لیلی گلستان هست. چاپ چهارم از انتشارات بازتاب نگار در سال ۱۳۸۴ و دلیل انتخابش هم اینه که همون ۵ سال پیش که کتاب رو خوندم ازش خوشم اومد و بهتر دیدم الان که بالاخره از زیر یوغ هولدن کالفیلد اومدم بیرون دینم رو به مومو هم ادا کنم!
میدونم کار بی عیبی نیست، ولی امیدوارم در طول کار با فیدبک ها و پیشنهادها و انتقادات بهتر بشه.

زندگی در پیش رو، فصل اول به مدت ۱۱:۲۳ دقیقه و حجم ۳٫۹۳ مگابایت

اگر لینک دانلود فیلتر هست به من خبر بدید.


۰۹ مرداد, ۱۳۸۹

اگر پی آنگاه کیو

نوشته: ماندانا در: اخلاق|جامعه|شخصی|عمومی

توی فیلم “ویکی، کریستینا، بارسلونا” یه صحنه هست که توش کریستینا، داره برای دوستاش تعریف میکنه که فقط یکبار به صورت کاملا پیش بینی نشده، با دوست دختر سابقِ دوست پسرش خوابیده و در جواب اینکه پس bi-se-xu-al* هستی میگه:
“No… I see no reason to label everything. I’m me! You know.”
بعضی از آدم ها هستند که بدون برچسب زدن نمیتونند زندگی کنند. مطمئن نیستم ولی بیشتر این نوع آدم هایی که من باهاشون برخورد داشتم در زندگیشون آدم های منظمی بودند و برای همه چیز قانون و مقررات داشتند. حالا یا برگرفته از عرف یا برگرفته از برداشت ها و تجربه های شخصی خودشون. این آدم ها نمیتونند هرج و مرج رو تحمل کنند. قدرت تفکر موثر رو توی شرایطی غیر از شرایط خاص و با قاعده خودشون از دست خواهند داد و برای همین هم سعی میکنند همه چیز رو در چارچوب هایی که میشناسند جا بدند تا بتونن نتیجه گیری کنند.
اینجور آدم ها منطق خطی دارند. بیشتر حاصل همون پ آنگاه کیوست. بعضی هاشون هم عجول هستند و میخواهند زود به نتیجه برسند. برچسب بزنند و طبقه بندی کنند و همه چیز رو توی قفسه های ذهنشون مرتب کنند. غیر از این باشه تمرکزشون بهم خواهد خورد. از دید اونها هر کلمه ای که از دهان تو بیرون بیاد و هر حرکتی که در لحظه از خودت نشون بدی برنامه ریزی شده ست. این رو گفتی پس منظورت اینه. حتی اگر قبلا حرکتی کرده باشی که منظورت رو نفهمیده باشند و توی قفسه علامت سوال ها باشه هنوز سعی میکنند ربطش بدند به مفهومی که الان گرفتند و پیش خودشون فکر میکنند اوه، پس اوندفعه هم که اون کار رو کرد بخاطر همین بوده. میخواهند و باید برای هر عملی دلیلی پیدا کنند. براشون حرف و کار بی دلیل (دلایل موجود در دایرةالمعارف اونها) معنا نداره. راستش رابطه با اینجور آدم ها اگر از این دسته نباشید کمی تا قسمتی عذاب آور خواهد شد. خصوصا اگر برای ناراحت نکردنشون مجبور باشید خودتون رو کنترل کنید. یا بخواهید برای یکیشون که از چیزی اشتباها ناراحت شده توضیح بدید که اینجور نیست و بخواید دلداریش بدید.
من در مورد درجه حادش صحبت میکنم البته. خیلی از ماها تا یه درجه ای برای خودمون ممکنه دسته بندی هایی داشته باشیم که در مواقعی که لازم باشه نتیجه بگیریم و قضاوت کنیم بهشون مراجعه کنیم. دامنه صحبتم بیشتر شامل آدم هاییه که در یک برخورد کوتاه اول هم در مورد دیگران قضاوت میکنند و برچسب میزنند روی اعمالشون. و کافیه که کمی خام و بی تجربه هم باشند اونوقت مدام نظرشون عوض خواهد شد و طبقه تو رو توی ذهنشون عوض خواهند کرد و جالب اینجاست ک اونقدر هم به منطق خودشون اطمینان دارند که بر مبنای همون نتیجه های اشتباه هر بار باهات برخورد میکنند و اگر اهل غیبت و تاثیر گذاری روی دیگران باشند انتشارش هم خواهند داد.
من آدم منظمی نیستم، مغزم هم همینطوریه. عین صفحه دسکتاپم. عین هارد کامپوترم. ممکنه هر چند وقت به چند وقت سعی کنم منظمش کنم و هر چیزی رو بذارم جای خودش. ولی دسته بندیهام هم اینقدر با استثنا مواجه خواهد شد که در نهایت برمیگردیم سر جای اول و هر دسته شاید فقط یک عضو داشته باشه. برای منی که چهارچوب های کج و کوله و درب و داغونی دارم زندگی و منطبق شدن در جهان بیش از حد منظمِ این افراد خیلی سخته. مردم معمولا دوست ندارند رفتارت غیر قابل پیش بینی باشه. برای همین سعی میکنند یک تصور ازت داشته باشند تا با اون شناخت بتونن دستت رو بخونن.
مثلا من عادت ندارم هر روز سر یک ساعت خاص یک فنجان قهوه ی فلان با یک قاشق شکر در فلان کافه بخورم. من هر وقت عشقم بکشه، هر جا که دوست داشته باشم هر نوع چای یا قهوه ای که اون موقع میل داشته باشم رو سفارش میدم و هیچ دلیلی نمیبینم که برای این کارم قانونی داشته باشم و بهش وفادار بمونم. خوب طبیعیه که هر آدمی علائق خاص خودش رو در هر زمینه ای داشته باشه، ولی علائق من اونقدر خاص نیستند که بشه تعمیمشون داد و یک دسته ازشون ساخت. اونقدر پراکنده و متغیر هستند که در هیچ چهارچوب همیشگی نخواهند گنجید. توضیح دادنشون زیاد آسون نیست. وقت و حوصله میخواد. برای همین یاد گرفته م که در مقابل سوال جواب های آدم های کنجکاو جواب های کوتاه و ثابت بدم. ولی وای به روزی که عملی خلافِ دانسته های قبلیشون ببینند. بعضی ها حتی انتظار دارند به پاسخی که در جواب به سوالشان از برنامه آینده تان (که هیچ ایده ای در موردش نداشته ای) بلغور کرده اید هم وفادار بمانید و اگر اینطور نباشید و خیلی هم احساس صمیمیت کنند شاکی خواهند شد که حقیقت را به ایشان نگفته اید پنهان کاری کرده اید!!!
اشتباه نکنید، منظورم این نیست که روش چه کسی درست تره. خودم رو هم در مواردی از تفکر خطی مبرا نمیدونم. فقط میخوام بگم که سعی کنیم یه ذره بازتر فکر کنیم. اینقدر برچسب نزنیم و قضاوت نکنیم. اینقدر نسخه مربوط به خودمون رو برای دیگران نپیچیم. رفتار آدم ها بر اساس جهان بینی هاشون خیلی متفاوت خواهد بود. همون کاری رو که من به دلیل ایکس انجام میدم ممکنه کسی با دلیل وای یا زِد انجام بده. جهان بینی آدم ها خیلی پیچیده ست، محیط، فرهنگ، تربیت، جنسیت، ظاهر، خانواده، ژنتیک، تحصیلات، شغل، دوستان و هزاران هزار عامل دیگه پایه های جهان بینی یک آدم رو تشکیل میدن. حتی دو دو قولوی همسان هم در موردی مشابه میتونن عکس العمل های متفاوت نشون بدن. آدم ها خیلی پیچیده تر از اون هستند که بشه با یک یا چند پ آنگاه کیو حلشون کرد. برای نتیجه گرفتن همیشه بهتره کمی تامل کنیم.

* دودردو که همینجوریش فیلتر هست پس به قول خارجکی ها what’s the point?


۲۶ تیر, ۱۳۸۹

Inception

نوشته: ماندانا در: سينما

مغزم درد میکنه! ناخودآگاهم اینقدر درگیره که روی خودآگاهم هم داره تاثیر میذاره. نمیذاره روی این نوشته تمرکز کنم، هنوز توی دنیای فیلمِ! Inception واقعا فیلم بود! فیلمی که ارزش دیدن داشت. ارزش دو ساعت و نیم وقت رو داشت. من که همه ش بعد از دیدن فیلم ها میام اینجا غر میزنم الان واجبِ بگم که معنی Inception اینه که “سینما هنوز زنده ست”. هنوز کارگردان ها و فیلمنامه نویسهایی هستند که فکرشون کار میکنه. برای ساختن یک فیلم علمی تخیلی اصلا لازم نیست که از واقعیت اونقدر فاصله گرفت. دنیای خواب اونقدر پیچیده ست که …
هر کس Matrix رو دوست داشته من ۹۹ درصد گارانتی میکنم که از این فیلم هم لذت خواهد برد. بیشتر از این چیزی نمیگم. فقط اینکه شدیدا توصیه میشه!


۲۵ بهمن, ۱۳۸۸

رستورانیاب فیدیلیو

نوشته: ماندانا در: اينترنت|غذا|نرم افزار

Fidilioبه طور اتفاقی از طریق جستجوی گوگل با سایت فیدیلیو آشنا شدم. اصلی ترین بخش این وبسایت امکان جستجو در بین تعدادی از رستوران های تهران است. چیزی که این وبسایت رو از مشابهانش متمایز میکنه اطلاعات طبقه بندی شده ای هست که در مورد هر رستوران ارائه میده. در این سایت ما تاریخچه بسیار کوتاهی از رستوران رو داریم، توصیفی از محیط رستوران، نوع رستوران، دسته بندی قیمت، تعداد صندلی، ساعات کار، آدرس و تلفن تماس، امکان پارک کردن اتومبیل در محل، تصاویری از رستوران و از همه مهمتر منوی رستوران که اکثرا با لیست قیمت ها همراه هستند. از اونجایی که حدود یک سالی هست که این وبسایت راه اندازی شده و هنوز بهش رسیدگی میشه اطلاعاتش به روز هستند.
گردانندگان وبسایت در صدد هستند که اطلاعات کافی شاپ های تهران رو هم به همین ترتیب جمع آوری کنند. و البته اطلاعات مربوط به رستوران ها هم گسترش پیدا خواهد کرد. برای کمک به جمع آوری اطلاعات ما هم میتونیم از طریق صفحات مربوطه کافی شاپ یا رستوران مورد نظرمون رو معرفی کنیم تا اونها بتونند اطلاعاتش رو به بانک داده هاشون اضافه کنند.
اما مهمترین خصیصه ای که باعث شد این وبسایت رو معرفی کنم نرم افزار رستورانیاب فیدیلیو برای موبایل بود. من این نرم افزار سبک رو نصب کردم و به نظرم خیلی خوبِ که آدم یک بانک اطلاعاتی از رستوران های تهران رو درهمیشه همراهش داشته باشه. خیلی راحت میشه با توجه به منطقه ای که مورد نظرتون هست، نوع رستوران(نوع غذاهایی که سرو میشود) رو انتخاب کنید و نتیجه ی مورد نظر رو با اطلاعات کاملی از هر رستوران روی گوشی تون مشاهده کنید.
البته خب چون برای داشتن اطلاعات به روز نیاز به نرم افزار به روز هست بهتره که هر چند وقت یکبار سایت رو چک کنید تا ببینید آیا نسخه جدیدی تهیه شده یا خیر. حالت رویاییش (در مملکت ما البته) اینه که بتونید از طریق اینترنت روی همون گوشی برنامه رو آپدیت کنید.
رستوران رفتن یکی از تفریحات دستیِ که با نرم افزار رستورانیاب میشه به ش تنوع داد و از یکنواختی درش اورد و تجربه های جدید به ش اضافه کرد! برای همین فکر میکنم این نرم افزار میتونه کار راه انداز باشه و احتیاج به پشتیبانی داره. امیدوارم که دستندرکارانش موفق بشن.


۲۶ دی, ۱۳۸۸

Avatar

نوشته: ماندانا در: سينما|هنر

من اخیرا هر فیلمی که دیدم ازش ایراد گرفتم. گاهی روم نمیشه بیام و این نقدهای منفی م در مورد فیلم ها رو جایی بنویسم ولی در مورد آواتار نمیتونم ساکت بمونم چون داره پرفروش میشه و کلی هم طرفدار داره. آواتار فیلمی بود که من رو کلافه کرد توی سالن سینما و از وسطای فیلم هر لحظه فکر میکردم بلند شم برم ولی پولی که برای دیدن نمایش سه بعدی داده بودم میگفت بشین سر جات، حرف زیادی هم نزن. فیلمت رو ببین عین اون همه آدم دیگه. سالن تقریبا پر بود و هی سر میگردوندم ببینم کس دیگه ای کلافه نیست و میدیدم همه میخ تصویر شدن بجز من و همراهم!
من حتی وسط فیلم کسل کننده ای مثل “من و اورسون ولز” که همراهم چرت مفصلی زد یا فیلم کاملا تینیجری و مسخره ی “نیو مون” که تمام مدت توی رودربایستی با پوزخند فیلم رو نگاه میکردم هم اینقدر کلافه نشده بودم که فکر ترک سالن به سرم بزنه! فکر میکنم مهمترین دلیل کلافگی همون ۳D بودن فیلم بود. هرگز به کسی توصیه نمیکنم که به دیدن یک فیلم ۱۶۰ دقیقه ایه سه بعدی بره. هرگز!
تقریبا از اول مطمئن بودم که از آواتار خوشم نخواهد اومد برای همین هم هیچوقت از روی تبلیغاتش فکر دیدنش به سرم نزده بود. کلا با وجود زیبا بودن بعضی از این تصاویر خیالی و افکت های جالب از یک سنی به بعد اصلا طرفدار داستان های فانتزی و موجودات خیالی و عجیب و غریب نبودم و خیلی راحت از کنار اینجور فیلم ها میگذشتم. بعدتر به خاطر توصیه چند نفر و تعریف و تمجیدشون از فیلم سعی کردیم فیلم رو آنلاین روی مانیتور لپ تاپ ببینیم که به ۵ دقیقه نکشید، یعنی فقط مقدار کمی از بخش انسانی فیلم و اونقدر جذاب نبود که بشینیم و ادامه بدیم. تا این موقع من اصلا در مورد ۳D بودن فیلم چیزی نمیدونستم. هر وقت هم میشنیدم که مثلا یک انیمیشن هم نمایش ۲D داره و هم ۳D فکر میکردم یعنی هم انیمیشن رو کلاسیک ساختن و هم سه بعدی کامپیوتری (فکر خام که گناه نیست) ولی زمانی که متوجه شدم منظور از نمایش ۳D یک فیلم یا انیمیشن چیه و باید با عینک مخصوص دید (به دلیل یک تجربه ی خیلی لذت بخض از سینما ۴D که یک پله ملموس تر از ۳D هست) ترغیب شدم که حتما یک فیلم ۳D ببینم و حالا انتخاب چی بود؟ بله آواتار این شاهکار جیمز کامرون که داره دنیا رو تسخیر میکنه!
پس اینبار با انتظار بالایی به تماشای فیلم رفتم.
خب، باید بگم اول فیلم کمی گیراست. یعنی دلتون میخواد که ارتباط برقرار کنید تا از فیلم لذت ببرید. اون جلوه ی سه بعدی هم دقایق اول براتون جالب خواهد بود. داستان هم همینطور. آدم ها که میخوان از منابع طبیعی سرزمینی در یک سیاره دیگه استفاده کنند موفق شده ند که برای نفوذ به اون سرزمین بدنی به شکل بدن موجودات اون سرزمین بسازند و با تکنولوژی پیشرفتشون روح(!) بدمند در اون بدن که زنده بشه و بتونه مثل اون موجودات زندگی کنه و زبونشون رو یاد بگیره و الخ. جلوه های ویژه کامپیوتری و جذئیات و تخیلات بکار رفته برای به تصویر کشیدن اون سیاره هم گیراست.
ولی مدت کوتاهی که از فیلم گذشت، همه چیز عادی میشه و افکتِ ۳D تبدیل میشه به سردرد! عینک های پلاستیکی ناراحتی که باید به مدد اون ها فیلم رو ببینی میشن مزاحم های سنگین روی دماغ! عدم وضوح تصویر توی بعضی از صحنه ها و بعضی گوشه های فیلم که باعث میشه چشم نتونه فوکوس کنه که بعلاوه ی صدای بلند و پرقدرت و روی اعصاب صحنه های اکشن فیلم سردرد رو تقویت میکنند. عینک رو که برداری هم باز چشم اذیت میشه چون تصویر اصلی سایه داره و باز هم نمیتونی فوکوس کنی. فکر میکنی جات ناراحته، جای خالی پیدا میکنی و وسط فیلم جات رو هم عوض میکنی بلکه تصویر بهتر دیده شه ولی پی میبری که جای قبلی خیلی خیلی بهتر بود پس برمیگردی. داستانی که از ابتدا جالب به نظر میومد هم با دیده شدن اولین موجود مونثِ سرزمین جدید که اول در صدد کشتن موجود مذکر شبیه سازی شده ی متجاوزه، به گند کشیده میشه چون خط به خطش قابل پیش بینی هست. قراره این دو تا عاشق و معشوق بشن و آقا بشه قهرمان فیلم و به بومیان سیاره بپیونده و در مقابل همنوعان خودش (آدم های جنایتکارِ متجاوز) مبارزه کنه و دست آخر هم پیروز بشن. و تویی که اصلا حوصله اکشن نداری باید سه ساعت بشینی تا از میان تعقیب و گریزها و زد و خوردها بالاخره اون اتفاق قابل پیش بینی بیفته و فیلم تموم شه و از این زندان کلافه کننده راحت بشی! میتونم بگم شکنجه روحی و جسمی بود!
گرچه اون وسط ها سعی میکردم با تحسین صحنه های فانتزی خلق شده و فکر کردن به پشت صحنه ی این کار خودم رو سرگرم کنم و دوام بیارم ولی اصلا دلیل این همه هزینه و زحمت برای خلق این فیلم رو نمیفهمم. فیلم ارجاعت زیادی به واقعیت (مثلا جنگ های مهاجران به آمریکا با سرخپوست ها) و تاریخ داشت، سعی داشت مفاهیم زیادی رو (مثلا حس کردن و برقراری ارتباط روحی با طبیعت) هم در بر بگیره، ولی عمق نداشت. و همه ی اینها بعلاوه ی اینکه داستان کاملا تکراری و قابل پیش بینی بود طوری که خط به خط و صحنه به صحنه میدونستید چه اتفاقی قراره بیفته، از فیلم یه آش شله قلمکاری ساخته بود که همه ی نخود لوبیاها توش غرق شده و مخلوط شده بودند و بیننده فقط مبهوت جلوه ها میشد و مفهوم چیز گم شده ای بود اون وسط.
واقعا برام جای تعجب داره که مردم به چینین خزعبلاتی فقط به خاطر جلوه های ویژه و زرق و برقشون میگن فیلم عالی! فیلم قبل از هر چیز باید داستان داشته باشه، باید درگیرت کنه. جلوه ها باید کمک فیلم باشن نه اصل فیلم! البته همه ی سلیقه ها یکسان نیست ولی من هم کسی هستم که از کارتون و انیمیشن های کامپیوتری خوشم میاد و این حرف رو میزنم. یک انیمشین میتونه چنان جلوه های ویژه و موزیک رو به خدمت بگیره که بشه wall-E که بتونه توی همون نیمه ی بی دیالوگ فیلم آدم رو عاشق یک ربات آشغال جمع کن بکنه و دلش برای زمین بسوزه. یعنی اینقدر بتونی با فیلم ارتباط برقرار کنی.
حالا شاید فیلم به این بدی که من میگم نباشه ولی مطمئنا استحقاق بودن در بین بهترین فیلم های تاریخ رو هم نداره. این جایگاه خیلی زیاده براش. نمایش سه بعدی فیلم ها هم ممکنه در آینده با نوآوری های جدید پیشرفت کنه و واقعا چیزی رو به لذت فیلم دیدن اضافه کنه اما در حال حاضر به نظر من یک شگرد تجاری برای کشوندن مردم به سالن های سینماست.


۲۴ دی, ۱۳۸۸

زلزله ۱۰۰۰۰۰ نفر را در هائیتی کشت

نوشته: کبریا در: تاريخ

همین.


۲۲ دی, ۱۳۸۸

من و تجربه زندگی دوم

نوشته: ماندانا در: اينترنت|شخصی

یک آرزوهایی هستند که من اسمشون رو میذارم آرزوهای کپک زده. زمانهایی هست که آدم به دلایلی یک آرزویی داره. این آرزو در زمانی که باید برآورده نمیشه. آدم هم ناامید میشه ولی همیشه این حسرت حتی وقتی یادش نیست ته تهِ دلش هست که اگه میشد چی میشد. حسرت این نشدن ها آدم رو میتونه مریض کنه. بی که بخوای حسرت بخوری. میدونید چی میگم؟ اینان اون آرزوهای کپک زده که دل ادم رو هم کپکی میکنن!
حالا من یک زمانی، تو بگیر ده سال پیش، کمی اینور اونورتر دلم میخواست برم و دل بکنم از هر چه هست. برم یه جایی که کسی منو نشناسه، کسی رو نشناسم. بِبُرم از هر چه گذشته بود و دوست و آشنا و برم اینبار برای خودم به میل خودم متولد بشم. یه چیزی تو مایه های همون “شروع تازه”، خیلی کلیشه ای، خیلی سینمایی! آدم های تازه، زندگی تازه، فضای تازه، منِ جدید و الخ! ولی نشد، یه چیزی بود در حد محال. ما موندیم و حسرتِ خیال خامِ سال های نوجوانی و جوانی. بعد هی گاه به گاه که زندگی سر ناسازگاری میذاره باز فکری میشم که آخ، اگر شده بود! کاش میشد. سالها میگذره و من هنوز فکر میکنم واقعا میخوام همچین چیزی رو.
***
از وقتی که درباره second Life شنیدم دلم میخواسته برم سرکی بکشم ببینم چه خبره اون تو. ولی این کار رو نکردم تا همین چند وقتِ پیش که از سر بیکاری رفتم توی سایت رجیستر کردم و اپلیکیشن مورد نظر رو نصب کردم و وارد یک جزیره مجازی شدم. جزیره ای که قرار بود توش درباره زندگی جدیدم یاد بگیرم قبل از اینکه وارد دنیای واقعی زندگی دومم بشم.
بعد از اینکه کمی با محیط جدید آشنا شدم و جو جزیره آموزشی برام عادی شد و با کمک یکی از ساکنین فهمیدم چی به چیه، نگاهی به خودم انداختم. من توی زندگی جدید چی رو میخواستم تغییر بدم؟ بی اختیار تا جایی که ممکن بود سعی کرده بودم آواتار مثل خودم باشه، از اسم بگیر تا رنگ مو و مدل لباس پوشیدن و جنسیت و همه چیز. داشتم دوباره همونی که هستم رو میساختم. جلوی بردهای تبلیغاتی که ایستاده م تا وسائل مورد نیاز رو تهیه کنم، حتی حاضر نیستم یک سبک دیگه لباس بردارم، نه حتی برای توی کمد. هیچ چیزی جدای از آن که در واقعیت میکنم نکردم.
آدم ها! با همون هایی که در واقعیت ممکنه حرف بزنم حرف میزدم و از همون هایی که در واقعیت ممکنه پرهیز کنم پرهیز میکردم. واکنشم در مورد پیشنهادهای مختلف همونیِ که در واقعیت هست. همون قدر که در واقعیت حرف گوش نکن و بی طاقت هستم اونجا هم بودم. برای همین علی رغم توصیه های قبلی یک خیرخواهِ ساکن جزیره برای عدم ترکِ جزیره قبل از آشنا شدن با همه چیز، جزیره رو ترک کردم. جزیره ای که میدونستم ترک کنم دیگه برگشتی وجود نداره. و زود پشیمون شدم. درست عین واقعیت. و دلم خواست از نو شروع کنم. بازم عین واقعیت! از این شهر به اون شهر و از این کشور به اون کشور رفتم که یه جایی برای زندگی پیدا کنم. نشد. اصلا میلی به زندگی جدید نداشتم. میلی به ارتباط برقرار کردن با آدم های جدید، به آدمِ جدیدی بودن نداشتم. همه ش هم ناخواسته. دلم یک جای آشنا میخواست، آدم آشنا. اصلا چرا باید میبریدم؟
***
مسخره ست ولی همین تجربه ی کوتاهِ Second Life درس بزرگی بود برای من که خودم ممکن نبود به این راحتی ببینمش! این که من در زندگی ای که برای خودم ساختم (ساخته شده!) چیزی و چیزهایی دارم که نمیخوام از دست بدمشون! بدون اونها بقیه چیزها بی معنی میشه. اما اون آرزوی کپک زده تهِ دلم باعث میشد داشته هام رو درست نبینم. همه ی داشته هام رو موقت در نظر بگیرم و لذتشون رو با تمام وجود لمس نکنم. کاری ندارم که آیا اگه اون موقع، اون ده سال پیشها، آرزوی محال برآورده میشد الان وضع چه بود، بهتر یا بدتر. ولی حداقل میدونم که دیگه اون آرزوی الانِ من نیست و باید حسرتش رو انداخت دور، قبل از اینکه زندگیت رو حروم کنه.
***
طولانی شد. این یه نوشته شخصیِ و در مدح یا نکوهش دنیای خیالیِ second Life نیست. من باز هم ممکنه برم اون تو. ممکنه که اینبار تلاش کنم یک جور جدید باشم. ممکنه باز هم کنجکاوی کنم یا هر کار دیگه. ممکنه معتادِ تجربه های جدید بشم. البته این دنیای مجازی فقط برای این بوجود نیومده که بری یک نفر دیگه باشی. فوائد بسیاری هم داره. مثلا آموزشی. گاهی توصیه میشه که برای یاد گرفتن بیزنس حتی برید و توی این محیط کار رو شروع کنید و تجربه کنید. هدف من هم از رفتن به اونجا فقط کنجکاوی بود و نه هیچ چیز خاصِ دیگه یا ساختن زندگی رویاییِ جدید. ولی توی همون تجربه ی کوتاهِ اول، یکهو این تلنگر بود که من رو به خودم آورد که چقدر میخوام همین خودم باشم با همه اون چیزهایی که دارم. نه هیچ کس دیگه نه هیچ جور دیگه.




  • mahdi: بعضی هافکرمیکنن کارمندبانک رباط هست ونه به مرخصی احتیاج داره ،نه مریض میشه ونه گرس
  • mahdi: فقط اینومیتونم بگم که همین افرادی که توبانک میان وطلبکار هستم اگرراست میگن وقتی به
  • محسن: سلام من دانش آموز سال آخر دبیرستان توی کانادا هستم. برای یه کنفرانس آخر ترم باید کچ
  • Denny Peugh: If you're still on the fence: grab your favorite earphones, head down to a Best Buy and ask to plug them into a Zune then an iPod and see which one so
  • Earnestine Friedeck: I'll gear this review to 2 types of people: current Zune owners who are considering an upgrade, and people trying to decide between a Zune and an iPod
  • Rodger Valenzuela: Hands down, Apple's app store wins by a mile. It's a huge selection of all sorts of apps vs a rather sad selection of a handful for Zune. Microsoft ha
  • Teofila Mcpeak: This is getting a bit more subjective, but I much prefer the Zune Marketplace. The interface is colorful, has more flair, and some cool features like

Iran's Explored Photos

    Hosseine kidMy peopleMy peopleMy People

درباره

“وبلاگ گروهی دودردو doxdo.net” در مهر ماه ۱۳۸۵ آغاز به کار کرد‌ه‌است و عضویت و نوشتن در آن برای همه آزاد است. کافی است ثبت نام کنید و آغاز کنید. خوانندگان وبلاگ گروهی دودردو منتظر شما هستند. از اینجا شروع کنید...

بهمن ۱۳۹۰
ش ی د س چ پ ج
« دی    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰